تبليغاتX
غار تنهایی من

غار تنهایی من

و چه بسا قلم هایی که دست نویسنده اش را قلم کرده است

یه چیزایی در مورد خودم ... با دریغ و درد


خب بذارید یه چیزی در مورد خودم بهتون بگم .. ادم وقتی می خواد در مورد اخلاقیات خودش صحبت کنه یه جور خاصی میشه ... هی الکی می خنده .. نه از اون خنده هایی که بعد از شنیدن جوک انجام می دیدا ... نه... از اون خنده های مرموز همراه با خجالت .. خودتون که بهتر می دونید .. شاید هم یه کم سرشو پایین بندازه و دوباره شروع کنه به حرف زدن ولی بازم تا یه ذره جلو می ره خنده اش می گیره ... حتی اگه خصوصیتی که داره در موردش حرف می زنه خصوصیت اخلاقی خوبی هم نباشه باز خنده اش می گیره .. مثلا من الآن می خوام در مورد یه جور لجبازی همراه با فقر توجه صحبت کنم ... ولی نمی دونم چرا سرمو انداختم پایین و هی پقی می زنم به خنده .. شایدم دارم خجالت می کشم .. می دونید چطوریه؟ .. آدم نمی تونه یه صفتی رو به صورت کامل به خودش نسبت بده .. مثلا بگه من مهربونم یا صبورم یا لجبازم .. اون وقت مجبور میشه تا آخر عمرش همون طوری باشه ... مثلا اگه یه وقت هم خواست مهربون نباشه یا این که مثلا لجبازی نکنه اون وقت اون جمله خودش یادش می آد و تو رودربایستی قرار میگیره با خودش .. از اون گذشته ما آدما که پیش همه یه جور نیستیم ... جلو بعضیا می گیم می خندیم .. جلو بعضیای دیگه ساکت می شیم ... بعضی وقتا دوست داریم آدم های صبوری باشیم و همه چیز رو زیر سبیلی رد کنیم اما بعضی وقتا هم دنبال یه بهونه ایی میگردیم که  به یکی گیر بدیم .. برا همین این طوری خیلی سخت میشه که بتونی در مورد خودت قضاوت کنی .. من نمی دونم اونایی که می رن خواستگاری به همسرشون چی میگن ... مثلا میگن من آدم خوبی ام با من ازدواج کنید؟ ... آخه این چیزی که می خوام در مورد خودم بهتون بگم هیچ جوری طبقه بندی نمیشه ... یعنی بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا بده .. خب بذارید بگم ... راستش اینه که من یه جورایی ... یعنی نمی دونم چطوری شروع کنم ... من کلا خیلی آدم مهربونی هستم ... آخ ببخشید باز خنده ام گرفت .. یعنی منظورم اینه که از ناراحتی بقیه ناراحت میشم ... بعضی وقتا از خودم هم می گذرم که بقیه رو خوشحال کنم ... این البته برا اونا نیستا ... خودم یه حس خوبی بهم دست می ده وقتی این کارو میکنم .. ولی خب از اون طرف هم آدم پرتوقعی هستم ... وقتی این خصوصیات اخلاقی این طوری با هم قاطی می شن خیلی حالت بدی پیش می آد .. الآن این چیزا رو هم که دارم براتون تعریف میکم خودم نمی دونم چقدرش درسته .. یعنی نمی تونم صد در صد بگم که آدم مهربون یا پرتوقعی بودم چون بلافاصله یه خاطراتی به ذهنم می آد که این قضیه رو نقض میکنه ... اصلا شاید بهش نشه بگی توقع زیاد ... به هر حال آدم دوست داره هر طوری با بقیه رفتار میکنه اونام باهاش همین طوری باشن ... همین الآن داره یه خاطره تو ذهنم میاد که توش من اصلا آدم مهربونی نبودم ولی باز توقع داشتم که بقیه باهام مهربون باشن ... این خیلی بده که آدم خودش هم ندونه چه خصوصیات اخلاقی ایی داره ... من خیلی وقتا ناراحتم ولی نمی دونم دلیلش چیه ... البته می خواستم در مورد یه فقر محبت هم باهاتون صحبت کنم .. داشتم به این ضرب المثلی فکر میکردم که می گه : کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره .. بعد دیدم که عکس این ضرب المثل خیلی درست تره ... یعنی اولش یه آدمی بوده که کوزه اش شکسته بوده بعد دچار فقر کوزه شده و تصمیم گرفته که بره کوزه گر بشه ... تقریبا منم یه همچین چیزی هستم ... البته اون کوزه گر دیگه یه جورایی براش زور داره که یکی بیاد بگه تو چرا کوزه ات ایراد داره ... فکر میکنم دارم چرت و پرت میگم ... اصلا نمی خوام دیگه در مورد چیزی حرف بزنم .. هرکی هر جوری هست باشه ... منم این جوری ام .. یه ذره بیش تر از اونی که باید حساسم ... بعد توقع دارم که همه باهام راه بیان .. یعنی من هی ناز کنم اونام نتونن ازم دل بکنن ... این دفعه دیگه واقعا خنده ام گرفت ... می دونید اتفاقی که می افته چیه؟ .. ادمای اطرافم کم کم اعصابشون خرد میشه ... کم کم می رم رو اعصابشون ... این که میگم کم کم یعنی واقعا کم کم ... شبیه به یه مجانب که داره کنار یه نمودار به سمت بی نهایت میل می کنه ... اگه یه ذره یه ذره نبود شاید یه دفعه تموم می شد ... ولی این طوری نیست ... اون دوتا خط هیچ وقت همدیگه رو قطع نمی کنند .. دیگه یه نفر چقدر باید صبور باشه که بتونه این اخلاق منو تحمل کنه؟ ... بعد از این مرحله یه اتفاق دیگه می افته .. یعنی اونا می بُرن و دیگه دوست ندارن که به این وضعیت نکبت بار ادامه بدن ... یعنی من هی ناز میکنم ولی دیگه کسی نیست که نازم رو بکشه ... وای ... اینجاش خیلی بده ... اونوقت من می مونم وسط یه منگنه بزرگ ... از یه طرفی هنوزم دوست دارم ناز کنم .. یعنی این که مهم باشم و همه بخوان باهام دوست باشن .. از طرف دیگه اونا اعصابشو ندارن ... از طرف دیگه من خودم مهربونم و نمی خوام اونا ناراحت باشن ... از طرف چهارم من مغرورم و نمی خوام به کسی اینو بگم ... منگنه چهار شاخکه دیده بودید؟ ... ندیده بودید ... مطمئنا ندیدید چون من خودم هم ندیدم .. فقط حسش کردم ... امیدوارم هیچ وقت نبینید چون خیلی درد داره ...

لحن نوشته از یه جایی کلا عوض شد ... اینو کسی که اهل فن باشه می فهمه .. دلیلش هم اینه که رفتم صبحانه خوردم و برگشتم .. اولین راهی که برای حل این مشکل به ذهنم رسیده همیشه این بوده که با کسی زیاد قاطی نشم ... یعنی در همون حد معمولی .. ین باعث میشه که دیگه توقع نداشته باشم که نازمو بکشه و در ادامه مشکلات بعدی پیش نیاد ... ولی بعضی وقتا هست که نمیشه این کارو کرد ... یعنی بعضیا برای وارد شدن به زندگیت اصلا اجازه نمی گیرن ... هر چه قدر هم که تو نذاری باز می آن تو .. این شاید به این دلیل باشه که من آدم خوبی هستم .. خب اونا آدم های ساده ایی هستن ... هر چه قدر هم که می گی این کارو نکنید بازم گوش نمی دن ... ولی بعد می افتن تو همون سیکل و کم کم اعصابشون بهم می ریزه ... حالا تصمیم می گرن که برگردن و برن بیرون اما این دفعه من نمی ذارم که برن بیرون ... این طور وقت ها فکر میکنم که خیلی حق با منه ... یعنی زیادی حق با منه ... می دونید چرا؟ ... قضیه اش مثل وقتی می مونه که شما دارید می بینید یه نفر داره می ره سمت یه چاهی که بیفته توش ... و هی داد می زنید می گید مواظب باش ... دقت کن .. چاه جولوته ... کارگران مشغول کارن ... ول یاون اصلا توجهی نمی کنه ... بعد مستقیم میره و می افته تو چاه ... شاید از نظر خودش کار آنچنان اشتباهی انام نداده باشه ... هر آدمی ممکنه تو زندگیش بی افته تو چاه ... ولی از نظر منی که داشتم مرتب بهش می گفتم این کارو نکن ، این یه اشتباه بزرگ محسوب می شه ...

بگذریم ... فکر می کنم یه ذره بهتر شده باشم .. ون حداقل یه چیزایی رو گفتم ... شاید اینو برای یه مشاور یا روانشناس خوندم .. این طوری می تونه یه چیز خوبی بگه این اتفاقات نیفته ... حالا به هر حال ... شاید لازم باشه که در آخر از همه اونایی که علی رغم هشدار های من رفتن و چاه و من از بالای چاه با سنگ زدم تو سر و صورتشون معذرت خواهی کنم ... می دونم جای زخماشون هیچ وقت خوب نمیشه و یه عمر باهاشون می مونه ولی من هیچ وقت عذاب وجدان نمی گیرم ... چون به قدر کافی هشدار داده بودم ... ولی بعضیا دوست دارن همه چیز رو خودشون تجربه کنند ... البته این مسئله مهم ناگفته نماند که زجری که اونا می کشن فقط درصد کمی از زجری است که من می کشم ... اونا می آن تجربه می کنن و وقتی دیدن خیلی دردناکه می رن .. من هشدار می دم که نیاید .. بعد کم کم دل می بندم و وقتی می خوان برن دهنم سرویس می شه ...

خب ... اینم از این ... ولی اگه می خواید برید لطفا زجر کش نکنید ... من با تمام غرورم التماس خواهم کرد ولی اگه آخرش رفتنی هستید همین الآن تصمیمتنو بگیرید ..

متن بدی شد ... اصلا دوسش ندارم ... اولش به این نیت شروع کردم که شاید حال یه نفر رو خوب کنه ولی حال خودم رو هم خراب کرد ... این طوری است که ما هیچ وقت حالمان خوب نمیشود .. همه می آیند و می روند .. به خودشان حق می دهند که هر جایی سرک بکشن و اگر دیدن علاقه ایی ندان بذارن و برن ...

بخوانید و برداشت اشتباهتان را بکنید ... عجب جمله بکری گفته است این وربال ... تقریبا همیشه کاربرد دارد ..

همین ...    

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 17:59  توسط حسام حیدری  |